گسترش هفتگي
|
||
مدت بسياری است که ننوشتهام. آخرين باری كه نوشتهام همين يازده ماده و بيست و يک روز قبل بود! چرا ننوشتهام؟ همينطوری! گاه نتوانستهام داخل persianblog بشوم و گاه هم اصلاْ به فکر نوشتن نبودهام. در ين مدت نه چندان کوتاه بر مابسيار حوادث کذشتهاست.نوشتن درمورد آنها هم سخت است و هم آسان. برای همين در اين چند روزه تا ۹ اسفند که داريم در مورد هر يک از اين وقايع صحبتها خواهم کرد.
در اين مدت يک انتخابات شرکت کرديم ( يا بايد بگويم که دو انتخابات شرکت کرديم.) در مورد آنها خواهم گفت. در اين مدت من داشتم درس میخواندم در مورد آن خواهم گفت و آخر امر میگويم اين رايهايی که داديم و يا نداديم! چه نقشی در آينده ما خواهد داشت و چطور بعد از ۲ هفته ۱۱۴ نماد از ۴۱۷ نماد بسته شد و رفت رد کارش.
درس
من يه پدرخانوم دارم که هر وقت من را میبيند سرش درد میکند برای نصيحت کردن و گوشزد کردن مسائل بسيار بحرانی. مثلاْ هروقت اين عيال ما میبينند میفرمايند تو اينقدر رنگات زرد شده. انگار ما در خانه ايشان را گرسنگی میدهيم. والله و بالله اين عيال و متعلقات ما از ۲۴ ساعت شبانروز فقط ۱۱ ساعتاش ما در التزام رکاب ايشانيم که هفت ساعتاش شب است و حتماْ واقعه گرسنگی دادن در اين ۷ ساعت اتفاق میافتد. بگذريم از اين درددلهای بیپايان مساله اين است که ايشان میفرمايند هر شب خواب ديدی! صبح آن برو پای پنجره و اين شعر را با خود تکلم کن:
خواب ديدم. خوب ديدم يا محمد يا علی خواب من را خوب تعبيرکن.
خلاصه ما هم اين شعر را اينگونه برای خود میخوانيم:
درس خواندم خوب خواندم يا محمد يا علی اين درس مارا يه روز تموم کن.
آخه مرد حسابی نونات نبود آبت نبود اين درس خواندنت چه بود.
خيلی وقت است که چيزی ننوشتهام. هم اينجا هم در وبلاگ انگليسیام که خداتومن پولش رو دادم. ولی الان با يه نامه اومدم. اين نامه رو برای يه نفر نوشتم که نمیتونم خيلی راحت بهش بگم دوستش دارم. بنابراين اين بخش اول نامه رو اينجا میذارم. ايشون میتونن بياند اينجا و نامهشونو بخونن:
سلام
ميداني! مدتهاست تورا نديدهام و اكنون چقدر خوشحال شدهام كه بعد از اين همه نديدن، دوباره تورا يافتهام و وقت آن دارم كه برايت باز بگويم و باز بنويسم. انگار همين ديروز بود، آن نوشتهها و گفتههاي هرباره و انگار اين زمان نگذشتهاست، ميداني چقدر وقت شدهاست، گفتناش جز اينكه گذر اين ايام دراز را دوباره تداعي كند، سودي ندارد.
اين سالها گذشت و در اين باور بودم كه ميشود، روزي تورا دوباره ببينم يانه؟! و اصلا ميشود دوباره با هم كلمهاي صحبت كنيم. زمان گذشتهاست و اين زمان گذشته لختي با هم دوره كنيم. آري زمان گذشت و من هم از اين روياي خوش برنميخاستم. گاه شايد فرصتي دست ميداد و گاه شايد ياد و خاطرهاي از ذهن مي گذشت، ولي همه و همه آرزويي محال مينمود و دراين ادبيات ما كه هر حرف كوچكي صدها پوشش و لايه ميخواهد تا از اين همه ذرهبينهاي تمام نشدني رد شود و يافتن كسي آن هم وراي آن همه داستانها و قصهها و از همه مهمتر سالها و فاصلهها غيرممكن بود.
در اين مدت، آنچه كه بر ما گذشتهاست، نه به يكباره تمامشدني است و نه گذشتنياست. عمري است ديگر و راحت نميتوان از همة آن گفت. جدال سخت انسان است با تمامي آنچه روزگار گفتهميشود. تلخ است، مگرنه!
اين جدال پايانناپذير است، چرا كه با مرگ هم پايان نيابد. مرا با آنروز كه ديگر نديدمت مقايسه نكن، از آن روز به بعد، بسيار نوشته و خواندهام و بسيار بيشتر از اين هردو بسيار فكركردهام. آنچه ميگويم، مرگ هم اين جدال را خاتمه نكند، نه بر اين باور است كه فراي اين جهان هم چيزي است، كه مدتهاست به من يكي اين اثبات شدهاست ، كه اين روياي پيامبرانه را تعبير نيست. چه كه آن كس كه خود را بين كودكان روسي ميكشد، بزعم آن بهشت ميرود و چه خيال خامي. آنچه من از پس از مرگ ميگويم، آن روزگار است كه من شكل دادهام و يادش ميماند و اثرش. اگر بزرگ كاري باشد، طولانيتر و اگر كوچك و كم مقدار به هيچ.
برايم سخت است، ولي تو آنچه ميخواهم بگويم را براحتي خواهيخواند. در اين سطور و نوشتهها و در اين پهناي بيانتهاي اين كاغذ الكترونيك، كه بعيد است به اين زودي به پايان برسد، بسيار حرفها بايد گفت و هربار كه از پاي اين صفحة كليد برميخيزم، با كلمات در ذهنم بازيها ميكنم ولي باز دوباره كه بازميگردم، همه و همه را فراموش كردهام.
راستي، اين حس خاص را من بر روي كاغذ هم آزمودهبودم و امروز اين صفحة بيپايان هم همين حس را در من برميانگيزاند. نمييابم كلماتم را و فراموش ميكنم، تمامي آن صفحات نوشته در ذهنم را!
و امروز كه اين نامه مي نويسم، نميدانم كي آنرا برايت ميفرستم و يا كي آنرا منتشر ميكنم؟ آيا دير است يا كه زود؟ ميخواني يا نميخواني؟ جوايم ميدهي يا نه؟ و اصلا در اين مدت بر تو چه رفتهاست؟
من آرزوئي دارم، رويايي كه بخشي از آن امروز در منظة اثر است! آرزويي كه ميدانم كه ميداني چيست! و امروز فقط بخشي از آن برآوردهشدهاست. روبروي تو ايستادهام و برايت ميگويم و اين به مدد اين ارتباط مجازي است،كه انسانها هم را مييابند، به هزينهاي اندك. البته نميدانم، چندي پس از ارسال اين نامه، آنرا ميخواني و اصلاً خودت آنرا مي خواني و يا ديگران، از آنرو آنرا بديگونه ارسال كردم، اينقدر لخت و فاش كه مرا ترسي از آنچه نوشتهام نيست. البته قدري زحمت تورا بيفزايد ولي مرا از آن هيچ غم نيست.
كه اگر تو هماني باشي كه من ميشناسمت، نوشتن براي اينكه تو بخواني فوقالعاده سخت است، زيرا كه اختفاي كلمات در بين سطوري كه خواننده آنها را به خوبي حدس ميزند، تقريباً غير ممكن است. آري از آن روزگار بس مي گذرد ولي تنها روزگار است كه گذشتهاست!
عجالتا ما دستور داريم دهن خيلیها رو امروز سرويس کنيم. اين هم لينک به سايت هودر که بدونيد چه خبره. اين هم يه بمبارون ترو تميز گوگلی:
اين کلمه arabian gulf غلط است.اين کلمه arabian gulf غلط است.اين کلمه arabian gulf غلط است.اين کلمه arabian gulf غلط است.اين کلمه arabian gulf غلط است.اين کلمه arabian gulf غلط است.اين کلمه arabian gulf غلط است.اين کلمه arabian gulf غلط است.اين کلمه arabian gulf غلط است.اين کلمه arabian gulf غلط است.اين کلمه arabian gulf غلط است.اين کلمه arabian gulf غلط است.اين کلمه arabian gulf غلط است.
شش سال پيش در چنين روزي در آن خزان بسيار سرد! قصابها از پلكان خانهاي در تهران بالا ميرفتند. با آنكه امروز سالروز درگذشت غلامحسين ساعدی است. ولي قتل فروهرها حتي اگر تا سالهاي سال در هيچ تقويم چاپ ايراني مثل هميني كه روي ميز من است ثبت نگردد بازهم در اذهان همه باقي خواهد ماند. مادام كه جرمي بنام گفتن و نوشتن و بزرگتر از آنها انديشيدن وجود دارد آن پائيز تلخ آن غروبهاي سياه و آن پيكرهاي بيگناه كه بر زمين اين مملكت بي هيچ جرم و گناه و بدون هيچ دادگاه و دادخواست و وكيل و دادستاني غلطيدند همه و همه در حافظه تاريخ ميمانند.
كه بس تلخ بود و بس پرهزينه؟! و آيا روزي ميرسد كه اين خونها آرام گيرند. اين قلبها دشنه خورده اين سرهاي شكسته التيام يابند؟ و البته من بر اين باورم حتي اگر اين آخرين پست من هم باشد بر اين باورم كه روزي اين مرز پرگهر سرزميني امن و آرام و آزاد خواهد شد با تلاشهاي خستگيناپذير من و تو!
يادت باشد كه اين شبها اگر دلت گرفت تا اولين گلزار شهدا راهي نيست. آنجا جوانان پاكي ببيني كه به آرامي در كنار هم خفتهاند. آنوقت ببين كه چه رشادتها شدهاست تا تو در اينحال باشي و چه حيف است كه نكوشي براي آبادي و آزادي اين سرزمين كه اينان براي احقاق همين دو كلمه جان خود در طبق اخلاص نهادهاند.
امروز متن مصاحبهای را خواندم از شمس آل احمد برادر جلال آل احمد در آستانه هفته کتاب جمهوری اسلامی. راستی شمس چقدر پير شدهاست. وقتی اين عکس را ديدم باورم نشد که اين همان شمس آل احمد است:
ولی از شما چه پنهان حرفهای خوبی زدهاست و عملا گوش ما بچههای روشنفکرنمای کتابنخوان را هم سخت فشردهاست. میگويد:((ناشران ما در سالهای اخیر " روشنفکر نما " شده اند ، با این وضعیت نمی توان امیدوار بود که همچنان به عنوان کشوری که " فرهنگ مکتوب " صادر می کند ، باقی بمانیم. )) البته اينرا بايد بگويم که روشنفکرنمايی فقط در ناشران نيست. خوانندگان بالقوه هم فقط پز روشنفکر بودن را میدهند. من خودم سالهاست غير از کتابهای درسی خودم کتاب ديگری نمیخرم. شما چطور مطمئنم اگر اين اينترنت هم نبود اين چندتا کلمه فارسی را هم عارمان میآمد که بنويسيم. روشنفکرنمايی با اين عينکهای ته استکانی و مغزهای کوچک شده از فقر مطالعه در آينده نزديک بدجوری کار دستمان میدهد. شمس آل احمد میگويد نمیتوانيم با اين وجود همچنان صادرکننده فرهنگ مکتوب بمانيم. راستی کسی هست که بپرسد مکتوب را به چه خهای مینويسند. من نوعی يک رمان فزرتی را دارم جان میکنم ولی از تنبلی و اصطلاح ديگری که میخواهم فضای اين وبلاگ را بدان نيالايم يک خط نمینويسم. گاه در اينترنت چيزکی میخوانم و گهگاه چيزکی مینويسم ولی اين چيزکها چندان مفيد نخواهدبود. و کتاب اينقدر گران و گران و گرانتر میشود که من و تو هر روز کمتر و کمتر کتاب میخوانيم. از همه بدتر من اينقدر مقاله انگليسی بدردبخور در اينترنت يافته و دانلود و پرينت کردهام ولی اين تنبلی و آن لغت کذايی که اجازه نمیدهد که بخوانم و بنويسم. وای برمن وای بر همه ماهايی که اينقدر تنبل و تنهلش شدهايم وای؟!!!!